خدايا بي تو تنهايم ، در اين دنياي ويرانه
بدون تو پر از دردم شبيه مرد ديوانه
كسي در روي خاك اينك كلام را نمي فهمد
به درگاه تو مي آيم ، خداوندا غريبانه
هزاران آشنا دارم ولي اين آشناها هم
شنيدند حس دردم را شدند اينگونه بيگانه
در اين زندان ندارم من كسي را جز تو ميداني
اسير سايه ي بغضم در اين زندان و غمخانه
شكستم جام عهدم را شدم من از تو شرمنده
چرا كه خارجم حالا از آن پيمان مردانه
كمك كن عاشقت باشم بدون تو غريبم من
خدايا بي تو تنهايم ، در اين دنياي ويرانه
عاشقتم خداي خوبم 

هواي قلب من ابري و اندكي سرد است
نبين تو خنده ي من را دلم پر از درد است
وگرچه فصل بهار است و ظاهرا شادم
دلم خزاني و برگ وجود من زرد است
زندگي قصه ي تكراري ناكامي هاست
زندگي حادثه ي باعث بدنامي هاست
زندگي قصه ي آن يك شبه آدم شدن و
قصه ي توبه ي بي معني اعدامي هاست
همه در حسرت آرامش و نا آرامند
زندگي قاتل آرامش و آرامي هاست
زندگي قصه ي جنجال و فريب است آري
زندگي قصه ي بي ديني اسلامي هاست
ديگه باورم شده كه نيستي
ديگه باورم شده كه رفتي
ديگه باورم شده تو رو ندارم
نمي خواي بدوني كه چشمام به دره
ميدونم كه هر چي بگم بي اثره
با اينكه رفتي و ديگه ازم دوري
تو هموني كه تو رو به دنيا نميدم
به جز تو كسي رو تو دلم راه نميدم
جات هميشه تو خونه ي قلب منه
اگه حتي من به پاي تو بميرم هم كمه
گاهي وقتا چه ساده فراموش مي كنيم...پس بايد انتظار فراموش شدن رو داشته باشيم...
گاهي وقتا چه بي توجه مغرور ميشيم...پس بايد طاقت خورد شدن رو داشته باشيم......
گاهي وقتا چه راحت اعتماد مي كنيم...پس تاوان اشتباهمون رو بايد بپردازيم...
گاهي وقتا چه تنها مي شويم...و اين عاقبت همون تنها گذاشتن ساده ايست در روزهاي نه چندان دور...
گاهي وقتا چه ديوانه وار مي خنديم. بدون توجه به گريه هاي عاشقانه ي يك دوست...پس بايد غمگين شويم تا درد عاشق شدن رو بفهميم...
گاهي وقتا چه آروم تكيه مي كنيم به آدمي از جنس سنگ...پس بي احساس ميشيم و بي تفاوت مي گذريم از كنار دلهاي شكسته...
گاهي وقتا مغرورانه به پيروزي خود لبخند مي زنيم در حالي كه شكست خورده ايم...پس شكست رو مي پذيريم در حالي كه هنوز جرات به زبون آوردن اون رو نداريم...
گاهي وقتا چه ساده اشتباهمون رو توجيح مي كنيم...پس بايد منتظر اشتباه هاي بعديمون باشيم.....!
.......***......اما من با صراحت ميگم اشتباه كردم.من اشتباه كردم...پس بايد تاوانش رو پس بدم....
نمي دونم شايد هم زود قضاوت كردم...نمي دونم.....!
سكوت كردم در مقابل تو ...
در مقابل احساساتم ، در برابر قلبم و هيچگاه نگفتم دوستت دارم
اما تو چرا... تو چرا نخواندي از چشمانم عشق بي نهايتم را به خود
تو چرا نفهميدي كه بي تو نميتوانم و بي تو خواهم مرد و تو رفتي ...
تو رفتي و نگاهت تا اخرين لحظه به لبهايم بود كه بگويم بمان اما غرورم...
آري اين غروري كه مرا در اسارت خود قرار داده ، مرا به سكوت وا داشت تا نتوانم بگويم نرو....
و امروز تو ديگر نيستي ، رفتي براي هميشه
حالا فهميدم در تمام اين مدت اين من تنها نبودم كه در آتش فراق تو ...
حال ميفهمم كه اگر چند روز ، فقط چند روز زودتر امده بودم ، اكنون تو را از دست نميدادم
و هيچ برايم نمانده...
و ديوانه وار براي دلم ميخوانم: آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا...
كاش ميشد سرنوشت خويش را از سر نوشت،كاش ميشد اندكي بهتر نوشت،كاش ميشد پشت پا زد بر تمام زندگي،داستان عمر خود را گونه اي ديگر نوشت ....
يك شبي مجنون نمازش راشكست
بي وضو در كوچه ليلا نشست
عشق آن شب مست مستش كرده بود
فارغ از جام الستش كرده بود
سجده اي زد برلب درگاه او
پر زليلا شد دل پر آه او
گفت يارب از چه خوارم كرده اي
بر صليب عشق دارم كرده اي
جام ليلا را به دستم داده اي
وندر اين بازي شكستم داده اي
نشتر عشقش به جانم مي زني
دردم از ليلاست آنم مي زني
خسته ام زين عشق، دل خونم مكن
من كه مجنونم تو مجنونم مكن
مرد اين بازيچه ديگر نيستم
اين تو و ليلاي تو ... من نيستم
گفت: اي ديوانه ليلايت منم
در رگ پيدا و پنهانت منم
سال ها با جور ليلا ساختي
من كنارت بودم و نشناختي
عشق ليلا در دلت انداختم
صد قمار عشق يك جا باخت
م كردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل مي شوي اما نشد
سوختم در حسرت يك يا ربت
غير ليلا برنيامد از لبت
روز و شب او را صدا كردي ولي
ديدم امشب با مني گفتم بلي
مطمئن بودم به من سر ميزني
در حريم خانه ام در ميزني
حال اين ليلا كه خوارت كرده بود
درس عشقش بي قرارت كرده بود
مرد راهش باش تا شاهت كنم
صد چو ليلا كشته در راهت كنم
مي ميرم ...آري ! من مي ميرم و آرزوي ديدار دوباره ات را با خود به گور مي برم ...لباسي سفيد بر تنم مي پوشانند و مرا به خوابي آرام دعوت مي كنند ...دستهايم را به روي هم و بر روي سينه ام مي گذارند ...پاهايم را در كنار هم ...چشمانم را مي بندند ...دهانم رامي بندند ...و آنگاه تمام بدنم را در ميان پارچه اي سفيد ميپوشانند ...دستهايم ديگر توان باز شدن ندارند تا آغوشم را برايت باز كنم ، نه توان باز شدن دارند و نه توان تكان خوردن تا دوباره برايت دست تكان دهم ...پاهايم بي حركت است ، و نمي توانم به دنبالت بدوم ...چشم هايم بسته است و هيچ نمي توان ديد ...دهانم بسته است و هيچ نمي توان گفت ...باور نمي كنم !سالها در انتظارت ، چو شمعي سوختم و آب شدم ، سالها از دوريت ناليدم و اشك همراه هميشگيم شده بود ...اما حال كه نه مي توان گريست و نه مي توان حرف زد و نه ...حالا ، تو رو به روي من ايستادي ؟ به من مي نگري ؟ تو گريه مي كني ؟!!!خدايا !اين دنيا چقدر كوچك است ...بدن ضعيف و خسته ام را روي دستها به سوي آرامگاه ابديم مي برند ...مي ترسم اما خوشحالم ...مي ترسم چون بايد سفري جديد آغاز كنم و خوشحالم چرا كه ديگر از اين همه خستگي و انتظار آسوده
مي شوم ...مرا آرام به درون قبر مي فرستند ...يكي نام مرا صدا مي زند ...يكي مرا تكان مي دهد ...يكي فرياد مي زند و گريه مي كند ...اما تو !تو ! اجازه ورود به حريمم را نداشتي ...بالاخره زمان آن رسيد كه تو هم بخواهي مرا ببيني و به تو اجازه داده نشود .حال مي فهمي كه من چه كشيدم و هيچ بر زبان نياوردم ؟!!آري ! تو نامحرمي ، و نمي تواني در ميان جمع محرمان حاضر شوي و به نظاره چهره خسته من بنشيني ...يكي سنگ برروي من مي گذارد و يكي با ناله مي گويد :سنگ بر صورت دخترم مگذار ... او طاقت تاريكي ندارد ...آه مادر !كاش مي دانستي كه من مدتهاست در تاريكي و تنهايي به سرمي برم ...ومن در تاريكي غرق شدم ! اما تاريكي كه اميد آمدن نور را در دلم روشن مي ساخت ...صداي ريخته شدن خاك بر روي سنگ را مي شنيدم !آري ! كار تمام شد ...و ديگر محرم و نامحرم مي توانستند بر سر مزارم حاضر شوند .مدتي گذشت ...
مي ديدم ... آري ديگر مي ديدم ... مي توانستم بگويم ... بگريم ... لبخند زنم ... راه روم ...مادرم را از روي خاك مزارم بلند كردند و با هر سختي با خود بردند ...همه رفتند ...اما !تو چرا ماندي ؟!! تو چرانمي روي ؟!! برو ! برو و همانگونه كه تا كنون بدون من زندگي كردي ، زندگي خود را ادامه بده ...برايم نه جالب است و نه غم انگيز كه تو اينگونه در كنار مزار من زانو زده اي و گريه مي كني و گلهاي روي مزارم را پرپر مي كني ...خبر نداري كه گل وجودم را هم اينگونه پرپر كردي ...اما نه !دلم به درد آمده !اي كاش زودتر از اينها مي آمدي تا مي ديدي كه از بس انتظار كشيدم و از دوريت ناليدم و گريستم به چه روزي افتادم ...من ! هماني كه روزي او را ماه خود مي ناميدي ، به ستاره كم سويي مبدل شده بودم ... گريه كن ! گريه كن كه هر چه اشك بريزي باز هم كم است. چرا كه من يك عمر برايت گريستم ...اما مهم نيست ... عشق فراتر از اين حرفهاست ... مي بخشمت و برايت آرزوي خوشبختي مي كنم ... حال برو ... اما باز هم به سراغم بيا ، چرا كه اينجا ديگر عكسي از تو در دستم نيست تا شب و روز بدان خيره شوم ...خودت بيا كه دلتنگي ، بيش از اين بر جانم چنگ نيندازد ... خداحافظ ... خداحافظ تمام زندگيم ...
برام دعا كن عشق من، همين روزا بميرم ...
آخه دارم از رفتنت بدجوري گُر ميگيرم ...
دعا كنم كه اين نفس،تموم شه تا سپيده ..
. كسي نفهمه عاشقت، چي تا سحر كشيده ...
اين آخرين باره عزيز،دستامو محكمتر بگير ...
آخه تو كه داري ميري،به من نگو بمون نمير ...
گاهي بيا يه باغ سبز،درش بروت بازه هنوز ...
من با تو سوختم نازنين،باشه برو با من نسوز ...
اگه يروز برگشتي و گفتن فلاني مرده ...
بدون كه زير خاك سرد حس نگاتو برده
گريه نكن براي من قسمت ما همينه
زندگي چرخش ثانيه هاست
زندگي پر زدن شاپركي ست
زندگي از من و توست
زندگي آينه پندار است
زندگي سخت تر از سنگ كه نيست
زندگي وحشي نيست
زندگي اينجاست
زندگي نرم چو برف است كه برآن پا بنهي
زندگي در همه جا جوشان است
زندگي خالي نيست ، خدا هست ، عشق هست ، اميد هست
زندگي در دل تو زندانيست
زندگي چون جهش يك نور است
زندگي پيچش نور در نور است
زندگي همهمه ي پر شور است
زندگي خالي نيست ، آب هست ، نور هست ، سنگ هست
زندگي در كف توست كه بدان لبخند زني كه بدنبالش ندوي
زندگي در كف توست، زندگي زيباست.
نيستي دارم دق ميكنم
نيستي دارم ميپوسم
عكساتومن دونه دونه بر ميدارم ميبوسم
پيراهن يادگاريتو هر شب دارم بو ميكنم
براي برگشتن تو به آسمون رو ميكنم
از خدا ميخوام دوباره تورو ببينم روبروم
قسم به اشك حسرتم فقط همينه آرزوم
يه عالمه گل ميارم همه رو پرپر ميكنم
هر شب دارم همين جوري با تنهاييم سر ميكنم
تمومه اشكام هديه ي نبودنت كنار من
نميدوني چي ميگذره به قلب بي قرار من
واي كه چقدرسخته برام ثانيه ها بدون تو
دلم ميخواد باز ببينم چشاي مهربونتو
برگرد .......
تقديم به بهترينم
آسمونيه نفسهات اي گل شقايق من
از تقدس حضورت پر شده دقائق من
توي قلب عاشق تو يه حقيقت بزرگه
يه تجسم خلاصه از همه حقايق من
اوليش حس تولد توي عرياني لحظه
دوميش ظهور اعجاز توي روح لايق من
مث تصوير شكفتن تو غروب سرخ دريا
يه پرنده يه مسافر يه نفر تو قايق من
يه نفر شبيه اسمت كه پر از درد يه عشقه
چه غمي داره تو چشماش اون نجيب عاشق من
اون نجيب عاشق من حالا همزاد خود توست
تو كه يه شكوه سرخي اي گل شقايق من
قفل انتظار در گريه هايم مات شده و شيشه اي ترين ياس در پس بغض هايم ترك برداشته است.آخر تو در آغوش كدام ثانيه متولد شدي كه اين چنين با لحظه هايم پيوند خوردي تا دلم براي لمس نم باران و دستانم براي نوشتن از تو به پرواز درآيند.
قلبم هنوز محتاجتر از آن است كه بخواهي ساده از كنارش بگذري و تا ابد حكم نبودنت را بر اندام شيشه اي من حك كني.
تقديم به بهترينم .........
مي دانم هنوز هستي!هنوز كنج خنده هاي شب،صداي نفسهايم را پر مي كني و اي كاش هايت را گم كرده اي.مي دانم هنوز دلت را با نسيم مي فرستي تا گوشه جاده،بغض خستگي ات را گريه كند و تنهائي ات را وادار مي كني به اندازه كوتاهترين گل شقايق،نبودنش را جار بزند.
تو همان هميشگي هستي!قشنگترين بهانه براي بهانه بودن من!بگذار منطق آواز نارنج ها به آئينه بخشيده شود تا عكس باران با ذهن فراموش شده پنجره قهر كند و روي شانه هاي ما ببارد.بگذار صداقت هم آوائي شبنمها،سپيدار را به گلهاي سفيد مژده دهد؛حتي اگر قرار نباشد خورشيدي بدمد.بگذار در آغوش فاصله،جائي ميان من و تو روي بي وزني بيراهه ها انگشتان گلهايم را به مهتاب بدهم تا شايد به پاس تمام اشكهايم حقيقت روزها تكثير شود.
بگذار نزديك دورهاي تو،گمنامي سنجاقك ها را روي تمام ستاره ها بنويسم و تراكم نفسهايم،تپش قلب ماه را روي روشنائي شب فرياد بزند.من با حس يك ستاره،عاشقترين شدم و حالا ابتداي دلتنگي هايت تن به بي تابي داده ام.
هنوز هم نگاه هاي تو مسير زمستان و پائيز را نشان مي دهند و من گوشه اي از تنهائي ات شده ام.برايم بمان و نور را معنا كن،بمان و پلكها ي خيسم را از تاريكي شبهاي نبودنت بترسان.
مي دانم هنوز هم هستي...اين جا...در قلب من... ♥
تقديم به بهترينم ......
اگر بار گران بوديم و رفتيم اگر نامهربان بوديم و رفتيم
دوستان عزيز از اينكه در اين مدت منو تحمل كردين خيلي خيلي ممنونم !
ميگن : آشنايي يك اتفاق است و جدايي يك قانون !!!

چه ميشه كرد همه ي آدما يه روزي ميان يه روزي هم بايد برن ! آدماي خوب هميشه زود ميرن !
ميدونم الان دارين گريه ميكنين
ولي گريه نكنين چون ...................
من فقط بزاي يه هفته ميرم بعدش برميگردم !
الان خيلي خوشحال شدين نه ؟ من فردا به مسافرت ميرم بر اي يك هفته !
پس از همتون خداحافظي ميكنم به خصوص از كيميا ، عارفه و مرصاد !!!
باي باي !!
خدايا شاهد تنهايي ام باش..
بين غم ها تنها ناجي ام باش..
پر پرواز من ديريست بسته..
تو بگشا و در آزادي ام باش..
اسير موج هاي تند خشمم
تو آرام دل دريايي ام باش..
دل خسته خريداري نداره..
تو خواهان صفاي ذاتي ام باش..
در اين آشفته بازار محبت..
تو تنها شاهد ارزاني هم باش...
هديه اي كه براي تولد من اورده بود يك تابلو بود كه به خط درشت رويش نوشته بود :
((زندگي پوچ و بي معناست))
درصورتي كه او هميشه به من مي گفت: ((تو تموم زندگي مني))
هميشه غمگين ترين و رنجورترين لحظات انسان توسط كسي ساخته مي شود كه شيرين ترين و شاد ترين لحظات را براي او ساخته است
شهادت پيامبر بزرگوار اسلام و دومين اختر تابناك اسمان امامت و ولات امام حسن مجتبي رو به همه ي شما عزيزان تسليت عرض ميكنم !